سالها پيش از كنار دريــا عبور كردي امـــــا هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و ميروند
(نشانی بده که بتونم حرف بزنم)
عزيز من نميدانم امشب با يک سري کلمه مبهم و گنگ که در مغزم به هم ميپيچند چطور ميتوانم احساس تنهاييم را به گوش توي مهربانم برسانم. واژهها بيتابند و ياريم نميکنند. ميداني چرا؟ چون تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نميتوانم بر صفحه کاغذ بکشم. چشمانم هم که از سر شب مثل باران بهاری است!!!!
روزها چه بياعتبارند....مينشيني، نگاه ميکني، عادت ميکني و دل ميبندي. اما زمان مثل رگبار بهاري به شيشه عمرت ميکوبد و ميگذرد. بدون اراده تو و بيآنکه بفهمي، ندا ميدهد که بايد عادتهايت را رها کني. زنگ ساعت که به صدا درميآيد، مسافر ساکش را ميبندد وميرود، هواپيما در جلوي چشمانت به افق ميپيوندد و به وسعت و پهناي تمام عالم، غربت و تنهايي نصيبت ميشود… 
نميدانم سهم من از خوشيهاي زندگي کم است، يا بديها هميشه زودتراز خوشی به سراغم ميآيند. نميدانم هميشه تو مرا تنها ميگذاري يا سرنوشت من با تنهايي گره خورده است؟ آه و افسوس که تا جامهاي از عشق و دوست داشتن به تن ميکنم، روزگار نامراد با بيرحمي آن را ميدرد و با ريسمان جدايي وصله و کوک ميزند...
در زندگاني من
يک روز خوش وجود نداشت...
مانند يک روح سرگردان
در پي اين خوشبختي موهم
دخمه هاي زندگي را گشتم...
افسوس که ديگر در چراغ وجودم
يک قطره روغن نمانده
که به سوختن ادامه دهم...

با تبــــــــریک سال نو...(نه نگفتم که چقدر دوستش دارم)
مرا ببخش!!! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و دل شکستنهايي که بخاطرآن رخ مي دهد چشم بپوشان. اگر تو را «عزيزم» خطاب كردم تعجب نكن. خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند. مشکلات زمان، نمي گذارد كه آنها از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر ارادهي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند و نابود ميکنند.
اما من غير از آن ها و همهي مردم هستم. هر چه سرنوشت و طبيعت به من داده، به قلبم بخشيده ام. و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خودم به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است.
مي خواهم ذره اي رنگ سرخي شده، روي گونه هاي تو جا بگيرم و يا رنگ سياهي شده، روي زلف تو بنشينم.
من يك كوه نشين،يك نويسندهي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران متفاوت است. بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چطور اما هيهات كه بخت بد من و بيگانگي من با دنيا، اميد نوازش تو را به من نميدهد. آنجا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت مبهم ونا معلوم خود را تماشا مي كنم.

از اين پس من ديگر كاري ندارم زيرا همگان در اين خزان خانه اي براي خود ساخته اند و براي من ديگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد. آنـانكه همچون من تنها مانده اند كماكان تنها خواهند ماند و جز اينكه با خيال روي تو در راههاي تاريك بي پايان قدم گذارند چاره ديگري ندارند....

در تنهايي خود، سرم را در میان زانوهایم فرو ميبرم. لباس سکوت و خاموشی بر تن ميکنم و ديگر به تو نميگويم بمان.از سر راهت هم کنار ميروم تا راه زندگي خودت را به تنهايي طي کني آنچنانکه دوست داری. ميفهمم اما وانمود به نفهميدن ميکنم. حس را در خودم ميکشم. عشقم را سرکوب ميکنم تا تو با تنهايي خودت خوش باشي، بدور از من و تنهايي هام... من با خنجر زدن به قلب و روحم ، آنچه را که تو دوست داشتی و خواستی برايت فراهم کردم.خوش باش که به آنچه ميخواستي رسيدي... در حاليکه به آنچه من ميخواستم حتي لحظهاي فکر هم نکردي...!!!

براي اعتراض نيست که اين حرفها را ميگويم. بارها به تو گفتهام که قلب من از گدايي کردن عشق بی نیاز است. براي به هم زدن روزهاي خوشی و آرامت هم این حرفها را نميگويم. تکرار اين حرفها براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از عشق و زندگي متنفر شوم تا نکند زندگي کسي را مانند تو نابود کنم!... گناه من شايد تنها اين بود که تمام رؤياهايم را از کوچه پس کوچههاي زندگي گرفتم و به آغوش کسی سپردم که برایم ماندني نبود...
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن ونخواستن بود.
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت. شکستههاي دلش را بهم بند زدم و نگاهش کردم... آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با کسیکه عشق را هیچوقت شايستهي خواستن و پرستیدن نميدانست.
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...و رفت...

اين روزها که نيستي نمیتوانم پنهان کنم دلم براي دیدن کسي تنگ شده است.گذشت زمان، تنهایی، فاصله،درد و اشک و انتظار واژههايي هستند که روزي هزاران بار در ذهنم بدون اراده تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيشتر از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو برایم مصيبت کمي نيست که بتوانم حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کنم.ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو میبینم، نه صدايي از تو درگوشی تلفن هست.کاش خبري يا نامهاي از تو داشتم که دیگر از این دلهره بی خبری از تو نجات پیدا میکردم .اين روزها که نيستي خانه ام بی تو، بوي نم غربت و تنهایی ميدهد.حتي نسيم نیز با پنجره خانه ام قهر است که بخواهد خبري از تو برایم بياورد.اما برايت بگويم چقدر دلشورههاي عاشقي قشنگ است.ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند.دوراهي دلهرهاي که براي کسي باشي يا نباشي.
اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برمی دارم و زيرفرش يا لاي کتاب ميگذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود.نميخواهم هرگز دلتنگيهايم براي کسي فاش شود.
وقتي نيستي و لحظههايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي ميکنم.اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.
اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....

روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو
من مي شناختم او را
نام تو را هميشه و همه حال به لب داشت
حتي
در حاليكه آخرين نفسهايش را مي كشيد.
آن دلشکسته عاشق بي نام و بي نشان
هميشه بيقرار ديدار تو بود...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز كنار پنجره غمگين و تنها مي نشست
و با هيچ كسي حرفي نميزد
جز با درخت سروي كه در باغ کوچک همسايه بود...
شبها در دنياي پرخيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي کشيد
كه در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را
هم تحقير ميكرد...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زيست
پاکتر از چشمه اي نور
همچون اشک زلال
يا همچو قطره زلال باران در نوبهار ...
آن کوه استقامت و استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست ...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر كوتاه خويش داشت ...
اما براي ديدن تو چشم خويش را كه در نبود تو هميشه گريان بود
پنداشت آلوده است و لايق ديدار يار نيست...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه اي که ديده براي هميشه از اين دنيا بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست...
شايد روزي ...
اگر چه او ؟ نه آه ...هرگز نمي آيد....

تولـــــــــــــــــــــــــــد...
آخرين عکس را هم بگير، تا يادگــــاري بماند
مي خواهم بـــروم از اينجا
مگر آمده بودم بمانم؟
نه، آمده بودم كه بـــروم
خسته ام رفيق
دل تنــــــــــگم
بي تابم...
عشقش قرار از دلم ربوده
از اينهمه دوري جانم به لبم رسيده رفيق
مي داني خوابش را ديدم باز
گفته بودم كه دلم مي خواهد بــروم
آنجا که دلـــــها يک جوري مي شوند
خواب ديدم دارم ميروم آنجا
او هم بــــــــــــــــــــــــــــود
آمده بود بدرقه ام
عجب خوابي ديدم من....
آخـــرين عکس را بگير رفيق
شايد روزي به سراغت آمد
اگر دلش برايم تنــــــــــــــــگ شده بود
آخرين عکسم را نشانش بده
بگو به چشمهايم نگاه کند
كه چقدر حرفهاي نگفته داشته...
بگو موقع رفتن قسم کودکيهايش را خورده است.
به او بگو، گفته ام: به جون خدا دوستت دارم.
اي رفيق ! خداحافظي چقـــــدر سخت است
حتي در قصه ها و داستانها
در يکي بود و يکي نبودها
چه برسد قصه ديوانگي ها..........
بايد بروم رفيق
چمــــــــــدانم را بسته ام
زياد سنگين نيست مي توانم تنهايي بلندش کنم
نگـــــــرانم نباش
سردم هم نمي شود
چون كه سالهاست دارم با سرما مي جنگم
چند تا شمع هم برداشته ام شايد در تاريکي گير افتادم ...
تسبيح مادر بزرگ هم هست.
راستي رفيق در آسمان آنچه که زياد است، ستاره است
ستاره ها تنها نيستند
اما، ماه يکي است....
رفيق مواظبش باش مبادا برايم گــــريه کند،
گول خنده هايش را نخور
در خلوتش خيلي دلتنگ است.
آخرين عکس را بگير
دوست دارم لب دريا بگيري
چون اسمش را به امواج دريا گفته ام
گفته ام اگر او را ديدند بگويند
که چقــــــــــــدر دوستش دارم
خوب رفيق زياد حرف زدم
اينجور نگاهم نکن بگذار راحت بروم.
بگذار بروم دنبال سرنوشتم....
