این قانون طبیعته کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه بتونی خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهاي دلت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي . مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و از کنارت دور مي شود، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کوهها طلوع مي کند در کنارش باشي ...عجب سرنوشت هولناکي

برگرد و بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است. و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نکرده بود...من زرد شده ام، درست مثل برگهاي درختان از باد خزان، من زرد شده ام از نبودن تو ...
رفتي با خاطرات زیبایی که باهم داشتیم. با مهربانی دلت!!! با چشمان خيس منو گذاشتی و رفتي اما چه زود و بی خبر رفتي بدون يه کلام ساده خداحافظ گفتن...

کاش ميتوانستم صدايي که هر روز به وجود من آرامش ميداد و قلبم را آرام ميکرد و هر روز با من همدل وهمراه بود و درد دل ميکرد را فراموش کنم...اما نمي توانم...دلم با من همراهی نمیکند...دل من کم طاقت و پر از احساس عاشقي است...اما خودم نميدانم چه کار کنم حرف دلم را گوش کنم يا حرف خودم را...تنها بايد به انتظار غروب خورشيد فاصله ها ماند تا مهتاب شبهاي در کنار هم بودن شاید دوباره طلوع کند...
بهار امسال که آمد، لباس کهنه ياد تو را از تن خسته ام درآوردم و يادگاريهايت را در جعبهاي بسته بندي کردم و با وسايلهاي اضافي خانه، ته انباري بایگانی کردم .
تقويم سال جديد را که ورق زدم ،هیچ يادي از تو نکردم و بي اعتنا به تو سر سفره هفت سين نشستم. موقع خواندن دعاي تحويل سال، اینبار طبق عادت هر سال اصلا برايت دعا نکردم. انگار خيلي چيزهاي مهمتر از تو داشتم که باید براي آنها دعا میکردم. نميدانم شايد هنوز هم باور نکني که تو را از دفترچه خاطراتم پاک کردهام. شايد هنوز هم ته دلت فکر ميکني دوستت دارم و طمع دوباره ديدن مرا بکني... شايد هم آنقدر برايت بيارزش شدهام که حتي لحظه کوتاهي هم به من فکر نميکني. نميدانم... خودت بهتر ميداني چه بودي و چه کردی با من. فقط از اين خوشحالم که تو در هر حالي که باشي، از زندگي و یاد من بيرون رفتهاي و من ديگر چشم انتظار بازگشت يک مسافرغریبه نيستم.
درختان که جوانه زدند، تازه فهميدم که زندگي هنوز هست و جريان دارد و دنيا هنوز زنده است.
بهار امسال با همه بهارهاي گذشته ام فرق داشت. انگار دوباره سال 58 بود که براي بار اول متولد شده بودم. به خودم گفتم:« فقط جاي عدد ۵با۸عوض شده است. تو ميتواني از اول شروع کني. با اين تفاوت که يک عالم تجربه داري و آدمها را شناختهاي.»
ميخواهم زندگي را دوباره از نو شروع کنم. نقطه ... سر خط. ديگر منتظر نباش که در دلنوشتههاي بارانيام حرفي از تو بنويسم. تو را براي هميشه از خانه قلبم بيرون کردم. برو ديگر در نزن و برنگرد. توی قلبم ديگر جايي براي تو نيست.... به دنبال مجنون خود باش که من بدنبال لیلای خودم هستم...
میخوام برم از همه چی خداحافظی کنم و میرم.از این دنیای پر نیرنگ، بدیها و پستیهایش، روي برگهاي زرد پاييزي از درخت ریخته کوچه مان قدم مي زدم و با هر قدم قطره اشکي به خاطر گذشته ي از دست رفته ام فرو مي ريختم تنها قلب تنهای شکسته ام مي دانست که من چه غمي در سینه نهفته دارم. هر گاه به ياد مي آورم که چگونه من و قلبم را شکستند آتشی در درونم بر پا مي شود و من بر خلاف آن چه که در درونم میگذرد ساکت و آرام به زندگی نامعلوم خود ادامه مي دهم. من مثل آن برگ پاييزي بودم که از درخت جدا شد و حتي باغبان هم نیم نگاهی به من نکرد. یا مثل آن پرستوي شکسته بالي بودم که از کوچ پرستوها عقب ماندم اينک در سرماي زمستان تنهای تنها براي بال شكسته ام آواز ميخوانم آوازی كه هيچ كس نشنيد و اگر شنید درک نکرد
هواي دلم پاييزي ست چنان برگ ها که با باد پخش مي شوند هوش و حواس من نيز با ياد گذشته ام پراکنده مي شوند .آسمان پاييز و هواي قلب من هر دو ابريند و آماده گريستن
پاييز فاصله سختي ست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايد به تنهايي بر تنهايي ام غلبه كنم
میخوام برم از همه چی خداحافظی کنم و....
مي توان گفت كه ديدار تو تقدير نبود....
دوست نامهربان ...
شک ندارم كه تو را بيش از جانم و باز بيش از روانم دوست داشتم. نميدانم چرا به من الهام شده بود كه ممكن است دست من هرگز به تو نرسد، با اينكه اين را مي دانستم سعي مي کردم خودم را به ناداني بزنم و ساعاتي چند به اين عشق زیبا و آسماني ام دل خوش کنم. ولي اكثر اوقات وجدانم به كمكم مي آمد و مرا از اينكه دو برابر تو سن دارم از اين عشق منع مي کرد و میگفت: «تو همانند بيمار محتضري هستي كه به هنگام جان دادن نيز مرگش را باور نمیكند» بگذار دوست نـامهربان تو، همانند پرنده اي سبکبال در فضاي زندگي رقص كنان پرواز كند...افسوس كه او نميداند چگونه انسان مي تواند با دست خود روحش را از قفس سينه پرواز دهد؟
مي دانستم اگر تو از كنارم بروي شادي ام به غم و نوميدي تبديل مي شود و افسردگي و غم ، چون شراب فاسد مرا رنجور و آشفته مي سازد. افسوس كه با رفتن تو عشقهاي من همه مردند و مرا با اين دل شکسته و بیمار كه جز رنج بردن و غم خوردن كار ديگري نداشت تنها گذاشتند. طوفانهاي سهمگین سرنوشت يكي بعد از ديگري گلهاي زنده و خوش بوي مرا پژمرده كردند و مرا همچون بوته گلي بي برگ و خشك بر جاي گذاشتند.
اكنون روح خسته خود را مي بينم كه از گردابهاي هولناكي كه تو برايش ساختی غوطه ور به سوي نيستي و غرق شدن مي رود. چه ميشد اگر با آهنگهاي دلنشين خود كه از عشق جاودانه سـرچشمه مي گيرد او را به سوي خود مي خـوانـدي و سخت در آغـوشـش مي فشردي؟ و در قالب روح لطيف خويشتن جايش مي دادي؟!
دوست من ...
با اينكه دوري از تو به مشابه دوري جسم از روح است، دوري تو زجر و شكنجه است. دوري تو به معنای حكم پایان زندگي من است. ولي من بايد به خاطر تو و سعادت آينده تو اين سختیها را تحمل میکردم. از تو خواهش کردم سعي كني از محيط مغناطيسي اين عشق لعنتي خود را خارج سازي و اطرافت را به خوبي بنگري؛ تا نشاط و شادماني و سعادت آينده خود را به مردي كه خاكستر غم و تنهایی و مرگ تمام وجودش را فرا گرفته است نفروشي. بعد از رفتن تو عمر من آنقدرها نيست كه اين عذابها بتواند جسم و روحم را بیشتر از این اذیت کند. ولي تو بخاطر من رنجور نبايد خود را به آتش افكني...ايمان راسخ دارم كه اين نامه در اتخاذ تصميم به تو كمك خواهد كرد تا اگر واقعاً مرا به حد من دوست نداري موافقت كني از سر راه تو كنار روم تا «هستي» و زيبايي زندگي برويت لبخند بزند و بتواني در مسير آرام زندگي از نو قدم برداري ولي بدان با شروع زندگي شيرين تو حيات واقعي من پايان مي گیرد. در واقع من به جسمي تبديل مي شوم كه روح نداشته باشد اما در راه تو و سعادت آينده تو اين فداكاري چندان ارزشي ندارد.!
از اين پس من ديگر كاري ندارم زيرا همگان در اين خزان خانه اي براي خود ساخته اند و براي من ديگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد. آنـانكه همچون من تنها مانده اند كماكان تنها خواهند ماند و جز اينكه با خيال روي تو در راههاي تاريك بي پايان قدم گذارند چاره ديگري ندارد.
كسيكه ترا براي هميشه مي پرستد...اگر زنده بود با جسمش اگر بيمار شد و درگذشت با روانش ...

