سالها پيش از كنار دريــا عبور كردي امـــــا هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و ميروند
اين روزها که نيستي نمیتوانم پنهان کنم دلم براي دیدن کسي تنگ شده است.گذشت زمان، تنهایی، فاصله،درد و اشک و انتظار واژههايي هستند که روزي هزاران بار در ذهنم بدون اراده تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيشتر از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو برایم مصيبت کمي نيست که بتوانم حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کنم.ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو میبینم، نه صدايي از تو درگوشی تلفن هست.کاش خبري يا نامهاي از تو داشتم که دیگر از این دلهره بی خبری از تو نجات پیدا میکردم .اين روزها که نيستي خانه ام بی تو، بوي نم غربت و تنهایی ميدهد.حتي نسيم نیز با پنجره خانه ام قهر است که بخواهد خبري از تو برایم بياورد.اما برايت بگويم چقدر دلشورههاي عاشقي قشنگ است.ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند.دوراهي دلهرهاي که براي کسي باشي يا نباشي.
اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برمی دارم و زيرفرش يا لاي کتاب ميگذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود.نميخواهم هرگز دلتنگيهايم براي کسي فاش شود.
وقتي نيستي و لحظههايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي ميکنم.اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.
اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....