سالها پيش از كنار دريــا عبور كردي امـــــا هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و ميروند
روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو
من مي شناختم او را
نام تو را هميشه و همه حال به لب داشت
حتي
در حاليكه آخرين نفسهايش را مي كشيد.
آن دلشکسته عاشق بي نام و بي نشان
هميشه بيقرار ديدار تو بود...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز كنار پنجره غمگين و تنها مي نشست
و با هيچ كسي حرفي نميزد
جز با درخت سروي كه در باغ کوچک همسايه بود...
شبها در دنياي پرخيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي کشيد
كه در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را
هم تحقير ميكرد...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زيست
پاکتر از چشمه اي نور
همچون اشک زلال
يا همچو قطره زلال باران در نوبهار ...
آن کوه استقامت و استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست ...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر كوتاه خويش داشت ...
اما براي ديدن تو چشم خويش را كه در نبود تو هميشه گريان بود
پنداشت آلوده است و لايق ديدار يار نيست...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه اي که ديده براي هميشه از اين دنيا بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست...
شايد روزي ...
اگر چه او ؟ نه آه ...هرگز نمي آيد....