تبليغاتX
تــازه کـــــــــــار
تــازه کـــــــــــار

سالها پيش از كنار دريــا عبور كردي امـــــا هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و ميروند

مهر سکوت
                            

در تنهايي خود، سرم را در میان زانوهایم فرو مي‌برم. لباس سکوت و خاموشی بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان.از سر راهت هم کنار مي‌روم تا راه زندگي خودت را به تنهايي طي کني آنچنانکه دوست داری. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشقم را سرکوب مي‌کنم تا تو با تنهايي خودت خوش باشي، بدور از من و تنهايي هام... من با خنجر زدن به قلب و روحم ، آنچه را که تو دوست داشتی و خواستی برايت فراهم کردم.خوش باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه به آنچه من مي‌خواستم حتي لحظه‌اي فکر هم نکردي...!!!

براي اعتراض نيست که اين حرفها را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق بی نیاز است. براي به هم زدن روزهاي خوشی و آرامت هم این حرفها را نمي‌گويم. تکرار اين حرفها براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از عشق و زندگي متنفر شوم تا نکند زندگي کسي را مانند تو نابود کنم!...   گناه من شايد تنها اين بود که تمام رؤياهايم را از کوچه پس کوچه‌هاي زندگي گرفتم و به آغوش کسی سپردم که برایم ماندني نبود...
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن ونخواستن بود.
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت. شکسته‌هاي دلش را بهم بند زدم و نگاهش کردم... آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با کسیکه عشق را هیچوقت شايسته‌ي خواستن و پرستیدن نمي‌دانست.
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...و رفت...     

 

نوشته شده توسط امیــــر در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع: