سالها پيش از كنار دريــا عبور كردي امـــــا هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و ميروند
با تبــــــــریک سال نو...
مرا ببخش!!! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و دل شکستنهايي که بخاطرآن رخ مي دهد چشم بپوشان. اگر تو را «عزيزم» خطاب كردم تعجب نكن. خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند. مشکلات زمان، نمي گذارد كه آنها از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر ارادهي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند و نابود ميکنند.
اما من غير از آن ها و همهي مردم هستم. هر چه سرنوشت و طبيعت به من داده، به قلبم بخشيده ام. و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خودم به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است.
مي خواهم ذره اي رنگ سرخي شده، روي گونه هاي تو جا بگيرم و يا رنگ سياهي شده، روي زلف تو بنشينم.
من يك كوه نشين،يك نويسندهي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران متفاوت است. بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چطور اما هيهات كه بخت بد من و بيگانگي من با دنيا، اميد نوازش تو را به من نميدهد. آنجا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت مبهم ونا معلوم خود را تماشا مي كنم.

از اين پس من ديگر كاري ندارم زيرا همگان در اين خزان خانه اي براي خود ساخته اند و براي من ديگر فرصت ساختن خانه وجود ندارد. آنـانكه همچون من تنها مانده اند كماكان تنها خواهند ماند و جز اينكه با خيال روي تو در راههاي تاريك بي پايان قدم گذارند چاره ديگري ندارند....