تبليغاتX
تــازه کـــــــــــار
تــازه کـــــــــــار

سالها پيش از كنار دريــا عبور كردي امـــــا هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و ميروند

روزگار بی رحم
                              

(ردپابذار که بتونم حرف بزنم)


عزيز من نمي‌دانم امشب با يک سري کلمه مبهم و گنگ که در مغزم به هم مي‌پيچند چطور مي‌توانم احساس تنهاييم را به گوش توي مهربانم برسانم. واژه‌ها بي‌تابند و ياريم نمي‌کنند. مي‌داني چرا؟ چون تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نمي‌توانم بر صفحه کاغذ بکشم. چشمانم هم که از سر شب مثل باران بهاری است!!!!
روزها چه بي‌اعتبارند....مي‌نشيني، نگاه مي‌کني، عادت مي‌کني و دل مي‌بندي. اما زمان مثل رگبار بهاري به شيشه‌ عمرت مي‌کوبد و مي‌گذرد. بدون اراده تو و بي‌آنکه بفهمي، ندا مي‌دهد که بايد عادتهايت را رها کني. زنگ ساعت که به صدا درمي‌آيد، مسافر ساکش را مي‌بندد وميرود، هواپيما در جلوي چشمانت به افق مي‌پيوندد و به وسعت و پهناي تمام عالم، غربت و تنهايي نصيبت مي‌شود…

نمي‌دانم سهم من از خوشيهاي زندگي کم است، يا بديها هميشه زودتراز خوشی به سراغم مي‌آيند. نمي‌دانم هميشه تو مرا تنها مي‌گذاري يا سرنوشت من با تنهايي گره خورده است؟ آه و افسوس که تا جامه‌اي از عشق و دوست داشتن به تن مي‌کنم، روزگار نامراد با بيرحمي آن را مي‌درد و با ريسمان جدايي وصله و کوک مي‌زند...
در زندگاني من
يک روز خوش وجود نداشت...
مانند يک روح سرگردان
در پي اين خوشبختي موهم
دخمه هاي زندگي را گشتم...
افسوس که ديگر در چراغ وجودم
يک قطره روغن نمانده
که به سوختن ادامه دهم...

 

 

نوشته شده توسط امیــــر در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | موضوع: